سلام به همه دوستای خوبی که به این وبلاگ سر می زنند
آدرس وب جدید من که هر روز آپ می شه اینه
http://baranesarab.blogfa.com/
خوشحال می شم بیایین
دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا با من و
پیوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرتت بنگرد. به دلي دل بسپار که جاي خالي براي تو داشته باشه و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته باشد
اگرخداوند شما را به لبه پرتگاهي هدايت كرد،
كاملا به او اعتماد كنيد.
چون یا او شما را از پشت ميگيرد
يا اينكه پرواز را به شما می آموزد
سرانجام کشف شد که
صاحب بیمارترین افکار و خشن ترین قلبها مردانی هستند که
زود به زود عاشق می شوند.
روسکین
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي..... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست ...... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است. ..... عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني
چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه
نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه
نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره
نه به خاطر اينكه تنهاست
و نه از روي اجبار
بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی...
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند .
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
آن طرف حیاط خانه ی خداست.
وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم.
من این بازی را دوست دارم
و تویی که من هستی
هميشه در انتظار کسي باش که
تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت
دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني
بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند
مايل باشد پيشاني تو را ببوسد و حمايتگر تو باشد
مايل باشد حتي در زماني که در ساده ترين لباس هستي تو را به دنيا نشان دهد
دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد
بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي
خدايا ! دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لب هاي خود بگذار . زيبا ترين نغمه هايت را در فضاي زندگي مردمان مترنم كن ! چنان بنواز دلم را كه هر جا نفرتي هست عشق باشم من !! هر جا زخمي هست مرهم باشم من ! هر جا ترديدي هست ايمان باشم من ! هر جا نا اميدي هست اميد باشم من ! هر جا تاريكي هست روشنايي باشم من ! هر جا غمي هست شاد ماني باشم من ! خدايا ! توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت وبفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا ! خدا يا ! همه جاي زمين تو را دوست دارم اما نمي توانم پنهان كنم كشورم را كمي بيشتر از جاهاي ديگر دوست دارم . پس به خاك كشورم سرسبزي و خرمي ببخش !! هوايش را پاك كن . آب هايش را زلال ! دل و زبان مردم كشورم را تطهير كن ! دختران و پسران كشورم را پاك و زيبا كن ! باشد كه در سيماي آن ها روشني عشق تو بدرخشد ! آمين !

در اين ديار که بسيار خسته و تنها سفر کرده ام و چشمان زيادي ديده ام
در اين ميان نگاهي مرا در جاي خود ميخکوب کرد
عظمت آن نگاه در حدي بود
که
وجود فولادين مرا در خود ذوب کرد
آري
وجود فولادين مرا در امتداد نگاهش ذوب کرد
نمي دانم از کجا شروع کنم
شروعي که نهايتي ندارد
از آن نگاه بازگويم تورا
از آن نگاه که مرا مجذوب خود کرد
يا
آن حاله نوراني که اطراف صورتش را پر کرده بود
از آن نگاه بازگويم تو را
يا
از آن سپيدي چشمانش بگويم تورا
از چشمانش مي گويم
چشمان سياهي که
آسمان شب را در خود زنداني کرده است
از برق چشمانش مي گويم
برق چشمانش سوسوهاي ستارگان را در تو تداعي مي کند
ميکائيل به من بارها و بارها گفته بود
چشمان براق
چشماني از سوي خدا هستند که به سويت طنين انداز مي شود
ميکائيل بارها به من گفته بود
تک تک اين چشمان را بوسيده است
پس چشمان تو بوسه گاه ميکائيل است
قدرش را بدان
و با تمام وجود
حرفي در وجود زمزمه ميکند
زمزمه باران و رنگين کمان
زمزمه شمع و پروانه
زمزمه ماه و ستاره
چشمانت را با تمام وجود دوست مي دارم
این متن قشنگو مریم دوست عزیزم وقتی باهام قهر بود برام نوشت
من خیلی دوسش دارم دلم نمی خواد باهام قهر باشه
رو سبزهها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریهکن.
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد.
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست...
تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
؛ شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنتگزوپهری ؛
معشوق به سوی ما می آید !
« هرچه می خواهید دوست بدارید تا به شما داده شود .
هرچه را دوست بدارید به سوی شما می آید ٬
عشق را دوست بدارید .
هرچه را دوست بدارید او نیز شما را دوست می دارد ...
آن که می شنود روحش خواهد گریست ٬
از دوری عشق می گرید٬ می گرید ...
خدا را ٬
خدا را دوست بدارید٬ دوست بدارید٬ دوست بدارید .»
برگرفته از کتاب جریان هدایت الهی
مثل نسیمی هستی که ساخته شده برای تسکین دادن
مثل ستاره ای هستی که ساخته شده برای چشمک زدن
مثل آسمانی هستی که ساخته شده برای در آغوش گرفتن
مثل زندگی هستی که ساخته شده از دوست داشتن
و من ساخته شده بودم برای دوست داشتن تو
تو می توانی این را از چشمانم بخوانی
که چگونه بر روی امواج آرام و زیبای دریای عشقت ، خوشبختی می خوانم
عاشقانه و تا ابد دوستت خواهم داشت
خدايا تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك
تو به اين بزرگي هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني
ولي من به این كوچيكي توبه اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم

عشق من روح بهارم
تو می دونی که نباشی شکل صحرا بی بهارم
حتی یک نازک موتو نمی دم به کوه الماس
آخه تو حتی خیالت ارزش تموم دنیاس
عشق من روح بهارم
تو می دونی که نباشی شکل صحرا بی بهارم
عشق من دار و ندارم
اگه دنیا مال من شه تو نباشی چیزی ندارم


